نصفه سيب‌هاي شريكي

 

وقتي پدربزرگم از دوره‌ي سربازي‌اش تعريف مي‌كند، چشم‌هايش برق مي‌زند و وسط تعريف‌هايش روده‌بر مي‌شود از خنده! تعريف

مي‌كند كه فرمانده مجبورشان كرده سه بار دور پادگان را كلاغ‌پر بروند، آن‌قدر كه اشك پدربزرگ و دوستانش (كه نيم‌قرن پيش هم

آدم بزرگ بوده‌اند) در بيايد.

يا مثلا مجبور بوده‌اند تمام ساعت شام را به جاي غذا خوردن، زير باران روي زمين خيس، سينه‌خيز بروند و از آن بدتر لباس‌هاي كلفت

گلي را توي سرما بشويند!

اما نكته‌ي جالب اين است كه بعد از تعريف كردن اين خاطره‌هاي وحشتناك، مي‌خندد و با لحن پر از حسرت مي‌گويد:

جاي شما خالي! يادش بخير!

من تقريبا مطمئنم وقتي با كوله‌پشتي سه برابر وزنتان صبح كله‌ي سحر، خواب‌آلود و تلوتلوخوران به مدرسه مي‌رويد و بزرگ‌ترها با

ديدن شما احساساتي مي‌شوند و هي مي‌گويند: «بهترين دوره‌ي زندگي آدم همين است، خوش به حالتان.» تعجب مي‌كنيد

(شايد هم كمي عصباني مي‌شويد؟)

انگار آنها فكر مي‌كنند مدرسه واقعا يك جور شهربازي بزرگ با نوشابه و ساندويچ مجاني؟

شايد فكر كنيد آنها اصلا نمي‌فهمند كه آدم چه جور هول مي‌كند وقتي مي‌فهمد برنامه‌اش را اشتباهي آورده يا تكليفش را

جا گذاشته. (يا اصلا ننوشته)  اين كه چه حالي مي‌شوي وقتي هر چه به مخت فشار مي‌آوري نمي‌تواني مساله‌اي را كه

بچه‌ها عين آب خوردن حل مي‌كنند، بفهمي.(حس خيلي بدي است انگار به جاي آدم داري تبديل به سيب‌زميني آب‌پز مي‌شوي!)

انگار اصلا نمي‌دانند. اما باور كنيد همه‌ي اينها (و چند تا مورد ترسناك‌تر) را همه‌ي آنها تجربه كرده‌اند! فقط يك چيزي هست كه تلخي

همه‌ي اينها را كم كرده و باعث شده جوري از مدرسه حرف بزنند كه انگار جدي جدي بهشت بوده. يك چيز مهم و خيلي ساده (گاهي

هم البته پيچيده!) دوستي! آنها يادشان هست كه توي هيچ‌كدام از آن لحظه‌ها تنها نبوده‌اند. پدربزرگ من با هم‌دوره‌اي‌هايش كلاغ‌پر

مي‌رفته و لباس‌هاي گلي مي‌شسته يا آنها وقتي ترسيده‌اند، تنبيه شده‌اند يا كم آورده‌اند (توي درس، نمره، يا هرچي) دوستي بوده

كه دست بيندازد گردنشان و سيبش را با آنها قسمت كند.

 

پس زنده‌باد نصفه سيب‌هاي شريكي!

 

 

نظرات ( 0 )