نقاشان چینی و رومی

نقاشان چینی و رومی

 نقاشان چینی و رومی

( از داستان های مثنوی مولوی)

نویسنده: مرجان فولادوند

تصویرگر: مانلی منوچهری

انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

چاپ اول: 1386

 

بخشی از کتاب:

 

 

نقاش نقاشان چین زیر لب تکرار می کرد: این جادوست. این نقاشی نیست جادوست!

شاه که هنوز از حیرت می لرزید به  چهره ی نقاش نقاشان روم   رومی نگاه کرد و به اقتدار شاهانه باز گشت

 این باغ نقش قلم موی توست پیر چیره دست چهره نگار؟

نقاش پیر قدمی پیش آمد و گفت:

شاه شاهان روزگار! من هر گز دستی به فلم نبرده ام!

پادشاه شگفت زده به نقاشان دیگر نگاه کرد: کدام یک از شما این آسمان را کشیده که گویی رنگ می گرداند و این درختان را که گویی پیش چشمان من می رقصند ؟

... و هیچ پاسخی نبود!

شاه بلند تر پرسید: این رود که گویی هم الآن بر گف تالار جاری خواهد شد جادوی سر پنجه ی جوان کدام شماست؟

و این آفتاب که  گویی استخوان های پیر مرا گرم می کند؟

 و هیچ پاسخی نبود.

پادشاه چشم هایش را یکی یکی به نقاشان می دوخت:

 آیا تو؟

 

 نه سرور من!

شاید تو! نه پادشاه بزرگ

پیر نقاشان پیش آمد:

هیچ یک از ما دست به قلم نبرده ایم و قلم را به رنگ و رنگ را بر دیوار. ما هر گز نقشی نکشیده ایم!

نقاش نقاشان چین فریاد زد:

دانسته بودم  اینان جادوگرانند و این نقش سحر اعظم ایشان است !

ای پادشاه بزرگ در سرزمین من جادو گران را به آتش می سوزانند و جادویشان را به آب می شویند تا عقل مردمان کاستی نگیرد.

پادشاه  گوش بر حرف چینیان و  چشم بر نقش رومیان حیران مانده بود.

آیا  می بایست رومیان  به آتش بسوزند و نقش ایشان به آب بشویند تا جادو با طل شود؟

وزیر اجازه خواست و پیش آمد و رو به همه گفت:

در کشور من نیز ساحران را سزای سخت می دهند و سحر را ساده نمی گیرند اما راستی را هم پاس می دارند  و بزرگ می شمرند.

ای پیر نقاشان روم با ما راست باش مگر همگی نجات یابیم. شما از جزایی جانکاه و ما از شکی هولناک!

بگو این همه نقش بی رنگ و. بی قلم از کجاست؟

 

پیر نقاشان روم آرام و روشن گفت:

پادشاه جهان! سروران من، چیره دستان چین! این درخت ، این آب، این آسمان به چشم شما آشنا نمی آید؟

آیا نه همان نقشی است  که خود کشیده اید بر دیوار رو به روی من؟

روزهای روز، فصل های از پی هم، سالیان سال، آیا نه همین باغ را برگ به برگ کشیده اید؟

ما دست به قلم نبردیم و قلم را به رنگ و رنگ رابه دیوار که باغ بود و  آب و آفتاب!

و سنگ ها و پرندگان بودند و آینه ای نبود  تا  این همه را نشان دهد...

 

 

نظرات ( 0 )