اینک شوکران .

اینک شوکران .

 اینک شوکران 

 

نویسنده : مرجان فولادوند

انتشارات روایت فتح

چاپ اول: 1387

چاپ پنجم: 1390

 

بخشی از کتاب:

 

تمام راه  توی آمبولانس کنار مصطفی نشسته بودم. دراز کشیده بود روی برانکار و چشم هایش را بسته بود، خواب نبود. از پنجره بیرون را نگاه می کرد.

دیدنش  با آن همه زخم سر باز کرده و چرکی ، آن همه کبودی که خوب نمی شد آن همه استخوان های شکسته ، دل آدم را ریش می کرد.

تا سکوت را بشکنم گفتم: چه خبر؟ نگاهم کرد ، لبخند زد:  سلامتی ، خبر خیر. تو چه خبر؟

دلم می خواست حرف بزنم، دهنم را باز کردم که از مریضی میثم بگویم که هنوز ادامه داشت، از شهر خلوت و خالی ، از شب های بمباران کنار میثم توی زیرزمین سرد.

نگاهش کردم. صورتش هنوز هم کبود بود. گفتم: هیچ، امن و امان!

 

 

نظرات ( 0 )