حکایت تیرانداختن مرد قصه گو

حکایت تیرانداختن مرد قصه گو

 دیگر خوانی قصه ی آرش

حکایت تیر انداختن مرد قصه گو

نویسنده:‌مرجان فولادوند

تصویرگر:‌پژمان رحیمی زاده

 طراح گرافیک: کیانوش غریب پور

 انتشارات افق

 چاپ اول :1390  کتاب برتر سال 91-92 مجمع ناشران

 برنده ی لوح افتخار و مدال جایزه ی ادبی مهدی آذر یزدی

 انتخاب شده برای لیست افتخار صد کتاب برتر  سال های 2014-2015 از سوی دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان IBBY

 برگزیده ی  جشنواره ی ادبی شهید شاهی

 

 

 

حکایت مرد قصه گو

  اين كتاب ربطی به  آرخش شيواتير از كوي های اوستا ندارد.  و شايد  به نوعي نقيضه ي پهلوان تير انداز  روايت كسرايي

است.  من با روايت كسرايي بزرگ شده ام. با پهلواناني كه  انگار سرنوشت آن ها را از ازل براي پرتاب آخرين تير انتخاب

كردهبوده. درست مثل كي آرخش اوستا. با بدني تهم و سترگ_ آرش روايت اصلي  براي اثبات توانايي اش پيراهن از تن بيرون

مي آورد تا  همه تن  سالم،‌ نيرومند و بي نقصش  را ببينند و بدانند كه او آن برگزيده ي ايزد است كه سرنوشت او را براي

چنين روزي پرورده-  پهلواني كه  در روايت كهن  كماني سه زه دارد كه كسي را ياراي كشيدن آن نيست و تيري به بلنداي

سه نيزه.

  من با روايت قهرمان و شهيداني بزرگ شدم كه  همه ي مادرانشان پيش از تولد  خوابي مقدس ديده بودند. من  مي ديدم كه چطور

واقعيت  آدم هاي ساده تبدیل به افسانه مي شود و اين افسانه ها به آسمان و سرنوشت ازلي گره مي خورد  تا آن ها  برگزيدگاني باشند كه براي  قهرماني

نشان شده بودند و بنا بر اين  ديگران  از اين تكليف سهمگين ( گويي به خواست  تقديري ازلي) معاف و آسوده باشند.  

"قهرمان به مثابه ي قرباني " براي من بخشي از پايان نامه ي دانشگاهي يا عنوان مقاله نبود،‌نيست. تجربه ي سهمگين تمام تاريخ است .

اين  بخشي از  چيزي بود كه مرا به نوشتن آرشي وادار مي كرد كه  مردي ساده  بود  و مردم از او  قهرماني دور مي ساختند تا پس پشتش

پناه بگيرند و  آسوده  بمانند  كه  قهرماني هايي  چنين  سخت را  آسمان در سرنوشت آنان نوشته و نه مردمان.

 اما آرش من نقال است. مردي قصه گو " كه خود  در قصه هايش پهلوانان  ساخته ،‌مرداني  كمان كش و زناني كمند انداز كه ديوان كشته اند

و راه بر جادوان بسته" مردي كه مي داند  قهرمان ها  چطور ساخته مي شوند . مردي كه مي داند  قصه هايش از  تيرش دور تر خواهد رفت.

 آرش براي من از يك سو امير رفيعي بود،‌جهان آرا و موسوي و جراح زاده بود،‌ آخرين مدافعان خرمشهر و از سوي ديگر  فردوسي،‌  جنگاوري كه

جنگِ باختهرا پس از چهارصد سال  به تن تنها  مي برد.  سعدي و حافظ و مولوي بود،‌و همه ي آن ها كه با قصه ها و شعر هايشان با روايتشان از جهان  مرز هاي

ايران را  گسترش مي دادند و از آن پاسداري مي كردند. مي كنند.  هنوز هم در مقابل  تهديد ما را پناه مي دهند. 

 

 حكايت تير انداختن مرد قصه گو را  سال 83 نوشتم. يك روز صبح  در مسير خانه تا  دانشكده ي ادبيات . تمام راه  قصه را همين طور كه هست

 بلند بلند مي گفتم و  با تلفن همراهم  ضبط مي كردم. تكه ها  پراكنده  مي آمد. صحنه به  صحنه.  اولين تكه  اين بود:‌

 

...و آرش سربازي بود که قصه را بيشتر از نيزه‌ها دوست مي‌داشت و کودکان را بيشتر از سلحشوران.

 

 آرش جز به بازي کمان نکشيده بود و جز به سربازان مضحک چوبي ـ در شبهاي جشن ـ تير نينداخته بود.

سربازان با فرياد از شرافت مرگ مي‌گفتند و کف به لب مي آوردند که کمان کشي مرد قصه‌گو ننگين‌ترين افسانه‌ي ايران خواهد شد....

 

 

 

 

 بخشي از متن كتاب

 

 و آهسته کنار کودک زانو زد،

 چنانکه پيشاني‌اش به پيشاني نرم او مي‌ساييد،

 صدايش آرام بود،

 خنديد: نترس! اين هم قصه‌اي ديگر است و قصه‌هاي من هميشه پاياني خوش داشته‌اند.

 

ايستاد،

 

رو به بانويش گفت: مرا به ياد بسپار که باغبان بودم.

داستان‌هايم را بر باغها و بيابانها بخوان که خاک اين سرزمين نه به بارش باران که به معجزه‌ي قصه، درختان مي‌روياند.و مرزهایش بیشتر از تیرها

با شعرهایش پاییده است.

 مرا به یاد بسپار که قصه گو  بودم.

برگشت

و پا به راهِ کوهستان گذاشت.

 مردان و زنان خاموش ماندند.

پيران هيچ نگفتند. همه در کار ساختن افسانه ای تازه بودند. افسانه‌ي کماني با سه زه که هيچ مردي را ياراي کشيدنش  نبود و تيري به بلنداي سه نيزه

و پهلواني کمانگير، بلند بالا، با سري که به آسمان مي‌ساييد و پيکري چون کوه که زمين زير سنگيني پاهايش مي‌شکست و بازواني چون آهن آبديده

بي‌هيچ شباهتي با خودشان که مردمان بودند....

 

 

نظرات ( 4 )
  • محدثه
    ۱۳۹۴/۱۱/۳۰ - ۰۱:۰۳

    سلام واقعا از خواندن کتابتان لذت بردم .خسته نباشید عالییییی بود...

  • مهدی آرایی
    ۱۳۹۴/۹/۱۲ - ۱۵:۲۵

    باسلام ودرود من به تازگی بااثارشما انس گرفته ام ودیگرگونه دیدن شما را میستایم وآنچه که فهمیدن از ورود شما به آثار کهن این است که شما فقط نمی خوانید بلکه اندیشه هم می نمایید .برقرارباشید

  • احمد زنجان پور
    ۱۳۹۴/۳/۲۴ - ۱۶:۵۵

    سلام و احترام. سير شكل گيري قهرمان،‌ نقش مردم،‌زنان و كودكان و آن لحن بسيار پخته و زيبا . مجموعه ي همه ي چيز هايي كه يك اثر ماندگار را مي سازد. بسيار ممنون

  • مریم خسرو خانی
    ۱۳۹۴/۳/۱۹ - ۱۲:۰۰

    پسر من و چند نفر از دوستانش بر اساس اين كتاب شما يك سمفوني ساخته اند. خيلي خوشحال مي شوند اگر شما آن را ببينيد. و ممنون به خاطر روايت بسيار زيبايتان