عصر بود

        

 

ع

 

                      عصر بود .مردها کنار برکه  ایستاده بودند و قلاب هایشان را انداخته بودند توی آب. بیشتر یک جور بازی بود و گرنه خیلی وقت می شد که نسل ماهی های مشهور برکه ور افتاده بود و کسی

ماهی درست و حسابی نمی گرفت. فقط زمستان ها ، وقت هایی که باران می آمد و سیلاب می شد ، آب گل آلود ماهی های رود خانه ای  را گیج می کرد و می انداخت کناره ی سیلاب فصلی.

تازه این جور وقت ها کسی قلاب بر نمی داشت بچه ها سبد های چوبی یا پلاستیکی می بردند وبا چکمه های بلند می رفتند لب رودخانه ماهی های لاغر نیمه جان را جمع می کردند.

اما هنوز هم عصر ها که بچه ها آب تنی می کردند و زن ها پاچه ی شلوارشان را کمی بالا می زدند تا پایشان را با احتیاط بگذارند توی آب، مرد ها هم قلاب هایشان را با خودشان می آوردند.

غروب که می شد ماهی فروش ها از شهر می آمدند و مردها قلاب های خالی را جمع می کردند و ماهی  می خریدند و زنها همان جا ماهی ها را می شستند و کباب می کردند و می گفتند

هیچ چیز مزه ی کباب ماهی تازه، کنار آب را ندارد.

 

شهر داری سر تا سر کناره ی  برکه را چراغ برق کشیده بود و بلند گو هایی گذاشته بود که دایم سرود و آواز پخش می کرد. ته آبگیراما تاریک تر بود و نی های بلند داشت،زمستان منطقه ی حفاظت

شده ی  لک لک ها بود و تابستان و بها ر اگر مشتری پیدا می شد قایق های کرایه، مردم را لای نی ها می گرداندند.

 ساعت حوالی شش بود . ماهی فروش ها هنوز نیامده بودند که مرد غریبه آمد و سراغ قایق رانها را گرفت . زنها با خنده های ریز و  جیغ ها ی کوتاه  پاهایشان را پوشاندند و مردها سعی کردند سر حرف

را با غریبه باز کنند که نشد . ریش چند روزه داشت و کم حرف و خسته به نظر می رسید و خیلی عچله داشت.  قایق ران ها دورش جمع شدند اما مرد فقط قایق را  می خواست ، آن هم برای چند روز.

بیشتر قایق ران ها که  مشکوک شده بودند از مرد دور شدند اما مرد پول خوبی می داد. بالاخره  قایقی را برای سه روز اجاه کردو قرار شد بیشتر از آن را ساعتی حساب کنند.

 

مرد کوله اش را در قایق گذاشت و سوار شد . موتور را روشن  نکرد . پارو زد و از ساحل دور شد. 

. آن شب همه بیشتر کنار آب ماندند و در باره ی مرد حرف زدند: 

                                                          1          

        فراری بود یا قاچا قچی؟ قیافه اش به فراری ها شبیه نبود.  تازه،  آبگیر سال ها بود که به جایی راه نداشت .نه شبیه سیرک دار ها بود نه جانور شناس ها ، حتا عکاس هم نبود ،هیچ کس دوربین

همراهش ندیده بود ، هر چند این روز ها دوربین ها آن قدر کوچک بودند  که می شد توی جیب پیراهن هم گذاشتشان.

حدس زدن  شبیه بازی کردن بود هی دور تر و دور تر می رفت :

- توی  جیب کناری کوله اش ساز دهنی بود ، دیدین؟

 ساز دهنی  – که حالا خیلی ها یادشان می آمد که انگار دیده اند – بازار شایعه را داغ کرد و  چیز فراموش شده ای که در صورت مرد بود ،قصه ای قدیمی را، تکه پاره و ناقص، به یاد مردم آورد. و هرکدام چیزی

به قصه ی رنگ و رو رفته اضافه کردند.

 نیمه شب که مامور شهرداری چراغ ها را خاموش می کرد و لای شمشاد های هرس شده را برای پیدا کردن معتاد ها می گشت، خیلی ها قانع شده بودند که خودشان صدای گریه ی آرام پری را شنیده اند

که خیلی سوزناک بوده. و مرد ها دور از چشم زن هایشان آهسته برای هم تعریف می کردند که یک بار- با همین دو چشم خودشان -   پری را دیده اند که لب آب موهای بلندش را شانه می کرده و تن قشنگش

عین عکس هنر پیشه ها  زیر نور ماه می درخشیده است .و سعی می کردند خنده ی هیجان زده را از صورتشان جمع کنند.

 

شب زن ها برای بچه های بد خواب شده، قصه گفتند : 

....پیش از آخرین جزر، قبل از آن که برکه از دریا جدا شود ،پری در یایی کوچکی از باریک ترین آبراهی که مانده بود تا نزدیک ساحل شنا کرد تا ماهی گیر جوانی را که سال ها دوست می داشت ببیند.

ماهی گیر اما ، برای دیدن پری به دریا رفته بود . پری کوچک صبر کرد تا ماهی گیر برگردد.آبراه باریک  ساعت به ساعت خشک تر می شد. اما پری هنوز منتظر بود. بالاخره در آخرین جزر دریا عقب رفت،

آبراه خشک شد و  این تکه از آب برای همیشه از دریا جدا شد..و پری همین جا توی برکه ی ما گیر افتاد  که افتاد.....

 بچه ها  خوابیدند و زنها در رویا فرو رفتند. هر بار که مردی حرف پری را می زد یا تنها می رفت ته آبگیر چیزی توی دلشان  می لرزید و فشرده می شد، اما بعد به خودشان می گفتند که تنها ماندن ته یک آبگیر 

و پیر شدن لای جلبک ها چه لطفی دارد؟ آن هم وقتی زیبا ترین زن دنیا باشی وتنت مثل مرمر تراشیده زیر نور ماه برق بزند ، گیرم که تمام دنیا هم  توی خیالاتشان  عاشقت باشند، چه فایده ای به حال تو دارد؟

تازه ، همه ی این فکر ها یک جورهایی خنده دار بود چون همه ی آدم هایی که   قصه را جدی گرفته بودند، مثل پسر های خوش قیافه ی خیالباف . آکواریوم دار ها ، صاحبان  سیرک و از همه جدی تر عکاس ها و

زیست شناس ها ،  هر کدام به شیوه ی خودشان روی آب آواز خوانده بودند،تور انداخته بودند ،حتا غواص آورده بودند و کلی آزمایش های جور وا جور و هیچ چیز ، مطلقا هیچ چیز پیدا نکرده بودند .

                                                

این فقط یک قصه ی خیالی خیلی قدیمی بود.

 

م

 

مرد از چراغ های شهر داری  گذشت و از تابلو های سازمان حفاظت محیط زیست که عکس لک لک داشت . و به جایی  در انتهای  آبگیر رسید، وسط نی ها، آب  مثل یک آینه ی گرد دودی رنگ صاف صاف بود .

مرد کمی نشست . گوش داد . بعد سنگ کوچکی از جیب کوله پشتی بیرون آورد و پرت کرد وسط برکه . آب چین خورد. دایره شد بزرگ شد و هی دایره های کوچک تو در تو از وسط تا کناره ها پیش آمد و موج های

ریزی درست کرد. مرد ساز دهنی اش را بیرون آورد و تا صبح یک آهنگ قدیمی را بار ها  زد تا خوابش برد .

نزدیکی های ظهر  بیدار شد . آفتاب تند بود و پشه ها مثل ابری خاکی رنگ دور قایق را گرفته بودند. خیس عرق بود و به شدت تشنه .  تا کناره ی سایه دار نی  ها پارو زد.کمی آب خورد ، آب گرم بود و بوی

ماندگی می داد .از کوله پشتی اش بیسکوییت در آورد . چای را  تو ی در فلاکس که مثل لیوان بود  ریخت و همان طور که به صدای زنجره ها که مثل یک چیز زبر نامریی همه جا را پر کرده بود گوش می داد با

حواس پرتی  خورد.   سنگ ریزه ای توی آب می انداخت و دوباره  ساز زد .

 

روز دوم  همه چیز سخت تر شده بود . بدنش از خوابیدن کف قایق درد گرفت بود . طعم بیسکوییت ها و گرمی آب  حالش را به هم می زد. و حس می کرد لب هایش از فرط دمیدن توی ساز دهنی بی حس شده .

اما یک لحظه به ذهنش نرسید که  موتور را روشن کند و برگردد لب آب که خیلی هم دور نبود و صدای موسیقی کافه رستوران کوچک خلوتش  تا این جا هم می رسید.

روز سوم تمام مدت،  حتا وقتی ساز می زد  گزارش مفصل  مجله ی" مردم و فرهنگ" پیش چشمش بود که پارسال دوستی برایش آورده بود و  پر بود از عکس و مصاحبه های کوتاه خوش خوان در باره ی

افسانه های  جانداران عجیب و غریب برکه .  توی ستون آخر هم کسی طنزی نوشته بود و ته هر پارا گرافش با الهام از قصه های پریان  کاریکاتوری کشیده بودند که بعی هایش واقعا خنده دار بود.

روز چهارم هم گذشت بی هیچ تغییری.

 

روز پنجم ، کنارآبگیر ، صاحب قایق آن قدر بالا و پایین رفت و دست هایش را به هم مالید و آه های مال باختگی کشید که همه یادشان آمد غریبه می بایست دو روز پیش بر می گشته .

 

روز هفتم قایق ران رفته بود کلانتری و فرم اموال مسروقه پر کرده بود. اما هنوز از مرد خبری نبود.

 

 شب دهم  نزدیکی های نیمه شب، وقتی مامور شهرداری  بلند گو ها را خاموش کرده بود و سر حال ترین خانواده هم داشتند زیر انداز هایشان را تا می کردند تا برگردند خانه ، همه با صدای موتور قایق به

سمت آب برگشتند . مرد نرسیده به خشکی از قایق بیرون پرید. کثیف و ژولیده بود. با ریش بلند و چشم هایی که از شب بیداری های مدام  قرمز شده بود.مرد ها پتو ها را انداختند زمین و به طرف قایق دویدند.

زن ها به بچه هایشان تشر زدند که ساکت باشند و  یک دقیقه توی ماشین آرام بگیرند و خودشان دویدند سمت مرد ها .

خستگی و سکوت مثل هاله ای باز دارنده دور مرد را گرفته بود.کسی جرات نمی کرد سوال کند .همه ساکت و مشتاق نگاهش می کردند انگار انتظار داشتند ناگهان رویشان اسلحه بکشد یا از گونی ته قایق پری

دریایی برهنه ای را دست و پا بسته بیرون بیاورد. اما مرد با آهسته ترین صدای ممکن فقط سراغ خانه ی قایقران  را گرفت.قایق را به تیرک آهنی بست و رفت. کوله اش را هم نبرد. چند نفری صدایش زدند ،

رو بر نگرداند ...

 

سا زدهنی را پسر بچه ای بر داشت و به لب هایش چسباند و  محکم  فوت کرد. پدرش چشم غره رفت و ساز را از دستش کشید.

مرد ها  خندیدند:

هه! آدم بیکار!

 و سر تکان دادند و همان طور که با هم حرف می زدند به طرف ماشین هایشان راه افتادند.

زن ها نفسی از سر آسودگی کشیدند:

از اولش هم معلوم بود قصه است .  مرد بیچاره !

 فقط خیال کرده بود .

 

 

س

 

سنگ ریزه آرام پایین آمد و با خودش حباب های ریز و درشت چرخان را تا نزدیکی دست هایش آورد. انگشتش را به کندی بلند کرد تا یکی از حباب ها را بگیرد. نشد . دست هایش خیلی سنگین بود.

فقط به حباب ها نگاه کرد که مثل گلوله های بلوری  درخشان به سطح آب می رفتند.

آخرین حباب هنوز داشت بالا می رفت که آهنگ را شنید. تمام رگ هایش یک باره  کشیده شد،خشک شد. درد گرفت. فکر کرد: دوباره خیالاتی شدم ، بعد این همه سال!

و خوابید.

 

کسی صورتش را قلقلک داد. چشم باز کرد. حباب ها بودند . این بار سنگریزه افتاده بود کنار صورتش ، روی موهایش. حباب ها را با خودش این همه پایین آورده بود.تا کناره ی گوش و روی پلک ها.

باز صدای آهنگی آمد که آشنا بود و کسی آن را با ساز دهنی می زد، خیالاتی شده بود؟

 

دست هایش سنگین بود . موهایش پر از جلبک.می ترسید دست هایش را تکان بدهد. می ترسید سرش را از روی خزه ها بر دارد.

می ترسید به جای حباب ها تور بیفتد روی سرش یا قلاب دهانش را پاره کند.می ترسید و ترس مثل یک دست سنگین روی سینه اش  فشار می آورد و نمی گذاشت بلند شود. صدا اما سبک بود و

دعوت کننده  و دردناک.

 

روز ششم بالاخره دست هایش را بلند کرد و حباب ها ی سبک بلوری را  گرفت .

 

روز هشتم بلند شد . هی بالا را نگاه می کرد، منتظر افتادن سنگ ریزه بود. آهنگ را تانیمه ها به یاد می آورد..

                                                            4

روز دهم موهایش را شست، پولک هایش را یکی یکی برق انداخت .و نیمه شب وقتی ماه وسط آسمان بود، بعد از سال ها  مثل یک مجسمه ی مرمر، درخشان و تاز ، از برکه بیرون آمد.

روی آب پر بود از دایره های تو در تو .

کسی آن جا نبود.

                                                                                                    

                                                                   

                       

                                                                                                                                                                                                                                                    خرداد 87

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                               5

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        

 

ع

 

 

                      عصر بود .مردها کنار برکه  ایستاده بودند و قلاب هایشان را انداخته بودند توی آب. بیشتر یک جور بازی بود و گرنه خیلی وقت می شد که نسل ماهی های مشهور برکه ور افتاده بود و کسی ماهی درست و حسابی نمی گرفت. فقط زمستان ها ، وقت هایی که باران می آمد و سیلاب می شد ، آب گل آلود ماهی های رود خانه ای  را گیج می کرد و می انداخت کناره ی سیلاب فصلی. تازه این جور وقت ها کسی قلاب بر نمی داشت بچه ها سبد های چوبی یا پلاستیکی می بردند وبا چکمه های بلند می رفتند لب رودخانه ماهی های لاغر نیمه جان را جمع می کردند.

اما هنوز هم عصر ها که بچه ها آب تنی می کردند و زن ها پاچه ی شلوارشان را کمی بالا می زدند تا پایشان را با احتیاط بگذارند توی آب، مرد ها هم قلاب هایشان را با خودشان می آوردند. غروب که می شد ماهی فروش ها از شهر می آمدند و مردها قلاب های خالی را جمع می کردند و ماهی  می خریدند و زنها همان جا ماهی ها را می شستند و کباب می کردند و می گفتند هیچ چیز مزه ی کباب ماهی تازه، کنار آب را ندارد.

 

شهر داری سر تا سر کناره ی  برکه را چراغ برق کشیده بود و بلند گو هایی گذاشته بود که دایم سرود و آواز پخش می کرد. ته آبگیراما تاریک تر بود و نی های بلند داشت،زمستان منطقه ی حفاظت شده ی  لک لک ها بود و تابستان و بها ر اگر مشتری پیدا می شد قایق های کرایه، مردم را لای نی ها می گرداندند.

 

 

ساعت حوالی شش بود . ماهی فروش ها هنوز نیامده بودند که مرد غریبه آمد و سراغ قایق رانها را گرفت . زنها با خنده های ریز و  جیغ ها ی کوتاه  پاهایشان را پوشاندند و مردها سعی کردند سر حرف را با غریبه باز کنند که نشد . ریش چند روزه داشت و کم حرف و خسته به نظر می رسید و خیلی عچله داشت.  قایق ران ها دورش جمع شدند اما مرد فقط قایق را  می خواست ، آن هم برای چند روز. بیشتر قایق ران ها که  مشکوک شده بودند از مرد دور شدند اما مرد پول خوبی می داد. بالاخره  قایقی را برای سه روز اجاه کردو قرار شد بیشتر از آن را ساعتی حساب کنند.

 

مرد کوله اش را در قایق گذاشت و سوار شد . موتور را روشن  نکرد . پارو زد و از ساحل دور شد. 

. آن شب همه بیشتر کنار آب ماندند و در باره ی مرد حرف زدند: 

                                                          1          

      

  فراری بود یا قاچا قچی؟ قیافه اش به فراری ها شبیه نبود.  تازه،  آبگیر سال ها بود که به جایی راه نداشت .نه شبیه سیرک دار ها بود نه جانور شناس ها ، حتا عکاس هم نبود ،هیچ کس دوربین همراهش ندیده بود ، هر چند این روز ها دوربین ها آن قدر کوچک بودند  که می شد توی جیب پیراهن هم گذاشتشان.

حدس زدن  شبیه بازی کردن بود هی دور تر و دور تر می رفت :

 

- توی  جیب کناری کوله اش ساز دهنی بود ، دیدین؟

 

ساز دهنی  – که حالا خیلی ها یادشان می آمد که انگار دیده اند – بازار شایعه را داغ کرد و  چیز فراموش شده ای که در صورت مرد بود ،قصه ای قدیمی را، تکه پاره و ناقص، به یاد مردم آورد. و هرکدام چیزی به قصه ی رنگ و رو رفته اضافه کردند.

 نیمه شب که مامور شهرداری چراغ ها را خاموش می کرد و لای شمشاد های هرس شده را برای پیدا کردن معتاد ها می گشت، خیلی ها قانع شده بودند که خودشان صدای گریه ی آرام پری را شنیده اند که خیلی سوزناک بوده. و مرد ها دور از چشم زن هایشان آهسته برای هم تعریف می کردند که یک بار- با همین دو چشم خودشان -   پری را دیده اند که لب آب موهای بلندش را شانه می کرده و تن قشنگش عین عکس هنر پیشه ها  زیر نور ماه می درخشیده است .و سعی می کردند خنده ی هیجان زده را از صورتشان جمع کنند.

شب زن ها برای بچه های بد خواب شده، قصه گفتند :

 

....پیش از آخرین جزر، قبل از آن که برکه از دریا جدا شود ،پری در یایی کوچکی از باریک ترین آبراهی که مانده بود تا نزدیک ساحل شنا کرد تا ماهی گیر جوانی را که سال ها دوست می داشت ببیند. ماهی گیر اما ، برای دیدن پری به دریا رفته بود . پری کوچک صبر کرد تا ماهی گیر برگردد.آبراه باریک  ساعت به ساعت خشک تر می شد. اما پری هنوز منتظر بود. بالاخره در آخرین جزر دریا عقب رفت، آبراه خشک شد و  این تکه از آب برای همیشه از دریا جدا شد..و پری همین جا توی برکه ی ما گیر افتاد  که افتاد.....

 

 

بچه ها  خوابیدند و زنها در رویا فرو رفتند. هر بار که مردی حرف پری را می زد یا تنها می رفت ته آبگیر چیزی توی دلشان  می لرزید و فشرده می شد، اما بعد به خودشان می گفتند که تنها ماندن ته یک آبگیر  و پیر شدن لای جلبک ها چه لطفی دارد؟ آن هم وقتی زیبا ترین زن دنیا باشی وتنت مثل مرمر تراشیده زیر نور ماه برق بزند ، گیرم که تمام دنیا هم  توی خیالاتشان  عاشقت باشند، چه فایده ای به حال تو دارد؟ تازه ، همه ی این فکر ها یک جورهایی خنده دار بود چون همه ی آدم هایی که   قصه را جدی گرفته بودند، مثل پسر های خوش قیافه ی خیالباف . آکواریوم دار ها ، صاحبان  سیرک و از همه جدی تر عکاس ها و زیست شناس ها ،  هر کدام به شیوه ی خودشان روی آب آواز خوانده بودند،تور انداخته بودند ،حتا غواص آورده بودند و کلی

 

 

 

آزمایش های جور وا جور و هیچ چیز ، مطلقا هیچ چیز پیدا نکرده بودند .

                                                

این فقط یک قصه ی خیالی خیلی قدیمی بود.

 

م

 

مرد از چراغ های شهر داری  گذشت و از تابلو های سازمان حفاظت محیط زیست که عکس لک لک داشت . و به جایی  در انتهای  آبگیر رسید، وسط نی ها، آب  مثل یک آینه ی گرد دودی رنگ صاف صاف بود .

مرد کمی نشست . گوش داد . بعد سنگ کوچکی از جیب کوله پشتی بیرون آورد و پرت کرد وسط برکه . آب چین خورد. دایره شد بزرگ شد و هی دایره های کوچک تو در تو از وسط تا کناره ها پیش آمد و موج های ریزی درست کرد. مرد ساز دهنی اش را بیرون آورد و تا صبح یک آهنگ قدیمی را بار ها  زد تا خوابش برد .

نزدیکی های ظهر  بیدار شد . آفتاب تند بود و پشه ها مثل ابری خاکی رنگ دور قایق را گرفته بودند. خیس عرق بود و به شدت تشنه .  تا کناره ی سایه دار نی  ها پارو زد.کمی آب خورد ، آب گرم بود و بوی ماندگی می داد .از کوله پشتی اش بیسکوییت در آورد . چای را  تو ی در فلاکس که مثل لیوان بود  ریخت و همان طور که به صدای زنجره ها که مثل یک چیز زبر نامریی همه جا را پر کرده بود گوش می داد با حواس پرتی  خورد.   سنگ ریزه ای توی آب می انداخت و دوباره  ساز زد .

 

روز دوم  همه چیز سخت تر شده بود . بدنش از خوابیدن کف قایق درد گرفت بود . طعم بیسکوییت ها و گرمی آب  حالش را به هم می زد. و حس می کرد لب هایش از فرط دمیدن توی ساز دهنی بی حس شده . اما یک لحظه به ذهنش نرسید که  موتور را روشن کند و برگردد لب آب که خیلی هم دور نبود و صدای موسیقی کافه رستوران کوچک خلوتش  تا این جا هم می رسید.

روز سوم تمام مدت،  حتا وقتی ساز می زد  گزارش مفصل  مجله ی" مردم و فرهنگ" پیش چشمش بود که پارسال دوستی برایش آورده بود و  پر بود از عکس و مصاحبه های کوتاه خوش خوان در باره ی افسانه های  جانداران عجیب و غریب برکه .  توی ستون آخر هم کسی طنزی نوشته بود و ته هر پارا گرافش با الهام از قصه های پریان  کاریکاتوری کشیده بودند که بعی هایش واقعا خنده دار بود.

روز چهارم هم گذشت بی هیچ تغییری.

 

روز پنجم ، کنارآبگیر ، صاحب قایق آن قدر بالا و پایین رفت و دست هایش را به هم مالید و آه های مال باختگی کشید که همه یادشان آمد غریبه می بایست دو روز پیش بر می گشته .

 

روز هفتم قایق ران رفته بود کلانتری و فرم اموال مسروقه پر کرده بود. اما هنوز از مرد خبری نبود.

 

 شب دهم  نزدیکی های نیمه شب، وقتی مامور شهرداری  بلند گو ها را خاموش کرده بود و سر حال ترین خانواده هم داشتند زیر انداز هایشان را تا می کردند تا برگردند خانه ، همه با صدای موتور قایق به سمت آب برگشتند . مرد نرسیده به خشکی از قایق بیرون پرید. کثیف و ژولیده بود. با ریش بلند و چشم هایی که از شب بیداری های مدام  قرمز شده بود.مرد ها پتو ها را انداختند زمین و به طرف قایق دویدند. زن ها به بچه هایشان تشر زدند که ساکت باشند و  یک دقیقه توی ماشین آرام بگیرند و خودشان دویدند سمت مرد ها .

خستگی و سکوت مثل هاله ای باز دارنده دور مرد را گرفته بود.کسی جرات نمی کرد سوال کند .همه ساکت و مشتاق نگاهش می کردند انگار انتظار داشتند ناگهان رویشان اسلحه بکشد یا از گونی ته قایق پری در یایی برهنه ای را دست و پا بسته بیرون بیاورد. اما مرد با آهسته ترین صدای ممکن فقط سراغ خانه ی قایقران  را گرفت.قایق را به تیرک آهنی بست و رفت. کوله اش را هم نبرد. چند نفری صدایش زدند ، رو بر نگرداند ..

                                                         3

 

سا زدهنی را پسر بچه ای بر داشت و به لب هایش چسباند و  محکم  فوت کرد. پدرش چشم غره رفت و ساز را از دستش کشید.

مرد ها  خندیدند:

هه! آدم بیکار!

 و سر تکان دادند و همان طور که با هم حرف می زدند به طرف ماشین هایشان راه افتادند.

زن ها نفسی از سر آسودگی کشیدند:

از اولش هم معلوم بود قصه است .  مرد بیچاره !

 فقط خیال کرده بود .

 

 

س

 

سنگ ریزه آرام پایین آمد و با خودش حباب های ریز و درشت چرخان را تا نزدیکی دست هایش آورد. انگشتش را به کندی بلند کرد تا یکی از حباب ها را بگیرد. نشد . دست هایش خیلی سنگین بود.

فقط به حباب ها نگاه کرد که مثل گلوله های بلوری  درخشان به سطح آب می رفتند.

آخرین حباب هنوز داشت بالا می رفت که آهنگ را شنید. تمام رگ هایش یک باره  کشیده شد،خشک شد. درد گرفت. فکر کرد: دوباره خیالاتی شدم ، بعد این همه سال!

و خوابید.

 

کسی صورتش را قلقلک داد. چشم باز کرد. حباب ها بودند . این بار سنگریزه افتاده بود کنار صورتش ، روی موهایش. حباب ها را با خودش این همه پایین آورده بود.تا کناره ی گوش و روی پلک ها. باز صدای آهنگی آمد که آشنا بود و کسی آن را با ساز دهنی می زد، خیالاتی شده بود؟

 

دست هایش سنگین بود . موهایش پر از جلبک.می ترسید دست هایش را تکان بدهد. می ترسید سرش را از روی خزه ها بر دارد.

می ترسید به جای حباب ها تور بیفتد روی سرش یا قلاب دهانش را پاره کند.می ترسید و ترس مثل یک دست سنگین روی سینه اش  فشار می آورد و نمی گذاشت بلند شود. صدا اما سبک بود و دعوت کننده  و دردناک.

 

روز ششم بالاخره دست هایش را بلند کرد و حباب ها ی سبک بلوری را  گرفت .

 

روز هشتم بلند شد . هی بالا را نگاه می کرد، منتظر افتادن سنگ ریزه بود. آهنگ را تانیمه ها به یاد

 می آورد..

                                                            4

روز دهم موهایش را شست، پولک هایش را یکی یکی برق انداخت .و نیمه شب وقتی ماه وسط آسمان بود، بعد از سال ها  مثل یک مجسمه ی مرمر، درخشان و تازه ،  از برکه بیرون آمد.

روی آب پر بود از دایره های تو در تو . کسی آن جا نبود.

                                                                                                    

                                                                   

                       

                                                                                                 خرداد 87

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                               5

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات ( 0 )