خداحافظی

 

 

 

 

 

 

زن گفت:" وقتی سعی می کنی منو بترسونی عین بچه ای می­شی که  ماسک هیولا زده باشه. بيشتر خنده دار مي­شی تا وحشتناك " و خنديد.

 مرد گفت: "تو هيچ وقت درك دقيقي از خشونت نداشتي" .

 به سمت زن خم شد و دست هايش را گذاشت روي پشتي مبل دو طرف شانه هاي زن وجلوترآمد،نرمه  ي نفسش پخش مي شد روي لبها و چانه ي زن.

و حواس زن رفت به پوسته ي خشك نازك  روي لب پاييني مرد. و بعد به چشم هایش. خودش را در مردمك هاي تيره تماشا كرد: " تا حالا کسی بهت گفته چشمات عین دو تیکه شکلات تلخه؟"

مرد سرش را جلو آورده بود و  موهای زن را بو  می کرد. بوی گس و گرم  بنفشه  می داد

 کنار گوش زن گفت: "مطمئني؟ واقعا"

"طاقتم رو مي سنجي؟"

"نه.اما... مطمئني؟ نمی ترسی؟"

"آره. نه.   آره خوب.  یه کم.  راستش دیگه فرقی نداره "

 

مرد دستش را از روي پشتي مبل برداشت و با انگشت هاي نرمش چشم هاي زن را يكي يكي از كاسه بيرون آورد.

 

 بعد ايستاد،و نگاهش افتاد به دست هاي زن .دسته ي خراطي شده ي مبل با خط هايي عميق خراشيده شده بود . سر انگشت هاي زن خوني بود و ناخن ها هنوزدر جاهايي به  گوشت چسبيده بودند.

ناخن هاي شكسته را آرام نوازش كرد:

 

"درد داره؟"

زن سعي كرد خوش اخلاق باشد:

"مي دوني ،خوبيش اينه كه ديگه دم به دقيقه نمي زنم زير گريه" و خوني را كه از چشم ها شره كرده بود با دستمال پاك كرد.

صداي خفيف ساييده شدن پارچه آمد،زن دست هايش را جلو آورد و توي هوا تكان داد:"كجايي کجا رفتی؟" و سعي كرد ترسش را پنهان كند.

"همين جام . مي خوام ضبط رو روشن كنم." تقه ي خشك و خفيف زدن دكمه ي ضبط و صداي ويلن كه كم كم  ريتم مي گرفت:" بيا برقصيم "

دست زن را گرفت و بلند كرد. زن گيج بود تلو تلو خورد .سعي كرد تعادلش را حفظ كند. ايستاد روي آهنگ تمركز كرد و دست هايش را با آرنج هاي خميده بالاي سر برد و به ظرافت تاب داد.

 

مرد دور تر ايستاد،زن  به سبكي مي چرخيد مو هاي سياهش  پشت سر در هوا كشيده مي شد. با پا هاي برهنه روي سراميك ضرب گرفت . آهنگ تند شد . پاي زن خورد به ميز و ظرف بلور تراش افتاد و

خرد شد و تيزه هايش به پاي زن فرو رفت.

"چي شدي؟"

مرد دويد ،زير بازوي زن را گرفت و نشاند روي مبل.زانو زد .پاشنه ي پاي زن را بلند كرد .با ناخن خرده شيشه را از پاي زن بيرون كشيد:"چسب كجاست؟"

“لازم نيست خوب مي شه”

“نه مي ترسم ميكروبه بشه اذييت كنه”

و پاي زن را آهسته روي زمين گذاشت . چند ثانيه بعد  صداي باز و بسته شدن در هاي كا بينت آمد . "كجا گذاشتي اون جعبه ي كمك هاي اوليه رو؟”

نمي دونم ، بايد تو يكي از كشو ها باشه.

صداي كشيده شدن كشو آمد:"اينه هاش پيداش كردم."

زن دوباره گرمي دست هاي مرد را دور مچ پايش حس كرد. صداي پاره شدن لفاف. جدا شدن چسب از كاغذ  و حس كشيده شدن انگشت هاي مرد كف پاي زخمي اش.داغي لب هاي مرد پشت پايش را سوزاند .

زبري ريزي را روي پوستش حس كرد  :همان  پوسته ي نازك خشك. چيزي مثل اسيد از گلويش بالا آمد بيني اش تير كشيد و پشت پلك هايش جمع شد.

“ولش كن يه ريزه حواسمو جمع كنم همه چي درس مي شه،...چشمامو كجا گذاشتي؟”

همين جاست روي ميز.

صداي كشيده شدن جارو روي سراميك ،ريخته شدن خرده شيشه ها توي سطل فلم زني شده ي مسي  كنار اتاق.سكوت .زن به صداي نفس هاي مرد گوش مي داد.

“. دير شده بايد خداحافظي كنيم”

زن ايستاد تراشه اي كه مرد انگار نديده بود كف پايش فرو رفت پايش را به زمين فشار داد.

 موهايش را به عادت، از پيشاني كنار زد :"آره ديرت مي شه. بليطت رو برداشتي؟"

“آره برداشتم”

زن با احتياط به سمتي كه گمان مي كرد صداي مرد را شنيده برگشت:"مي گن آدمايي كه يه عضوشون رو از دست مي دن حواس ديگه شون بهتر كار مي كنه، اما من هميشه تو تشخيص جهت صدا گيج مي شم ،

كجايي؟ "و سعي كرد بخندد.

مرد جلو آمد:"من همين جام "زن بويش را حس كرد و ناگهان به صرافت صورتش افتاد : دو تا حفره ي خالي سياه جاي چشم و پلك هايش كه لابد فرو رفته بودند و خون كه لابد دور و بر پلك ها و روي مژه ها خشك

شده بود. فكر كرد سياهي ريمل هم حتما" قاطي خون ها ريخته روي صورتش،چه افتضاحي! و سرش را پايين انداخت. جوري كه مرد نتواند صورتش را ببيند.

مرد انگشت هاي نرمش را گذاشت زير چانه ي زن و سرش را به ملايمت بلند كرد:"هي... هي.. چه خبره؟ من كه از اول بهت  گفته بودم ،از اول مي دونستي بايد برم..."

زن سرش را بالا گرفت ،سعي كرد شانه هاي استخواني اش صاف باشد:"من كه چيزي نگفتم. تازه تو كه بري  كلي برنامه دارم. مي رم كلاس خط بريل،اما اول بايد خونه رو عوض كنم ،وسايل رو طوري بچينم كه

هي بهش گير نكنم،يه عصاي سفيد بخرم با يه كارتون چسب زخم براي پيشوني و دماغ و سرم!" و خنديد:"تو كه مي دوني چه گيج دست و پا چلفتيي هستم!"

و صدايش آرام شد:" ...فقط.... كاش..."

مرد دستش را روي بازوي زن گذاشت:" خواهش مي كنم شروع نكن "

زن گفت:" نمي گم نرو .. فقط كاش...تا وقتي..خوب مي دوني....خيلي تاريكه ...راستش  فكر نمي كردم به اين تاريكي باشه...خوب اگه مي موندي تا يه جوري جمع و جورش كنم... يه ريزه عادت كنم...

ولش كن ..خودمم مي دونم چرند مي گم...بليط تو دستته اونم تو فرودگاه منتظره .  اين وسط من دارم چي مي گم؟ .. برو ديگه .ديرت نشه"و دست كشيد روي ميز. مرد معمولا"كيفش را آن جا مي گذاشت .

كيف را پيدا كرد،دسته اش را گرفت و به طرفي كه گمان مي كرد مرد ايستاده دراز كرد:"بيا:

اما صداي خفيف حركت مرد از پشت سرش آمد،بر گشت و دوباره كيف را دراز كرد:"بيا"

"ممنون ،خودم بر مي داشتم."

چشام كجاست؟ جا نذاري"

مرد چشم ها را برداشت و در جيب پیراهنش گذاشت."هين جاست. تو جيبم" و در را باز كرد.

زن كنار چارچوب در ايستاد.صداي خش خش آمد. مرد داشت كفش هايش را مي پوشيد. صدا قطع شد. مرد ايستاده بود:

"خوب ، كاري؟"

:"نه برو"

:"خدا حافظ و ممنون."

صداي پاي مرد را شنيد،از پله ي اول پايين رفت.

:"ببين"

بله؟"

هيچ. مواظب خودت باش....."

"باشه تو هم."

صداي پاي مرد از پله ها پايين مي رفت:"صبر كن"

صدا ايستاد.:"كاش  صبر مي كردي  برات نايلوني جعبه اي چيزي بيارم اين جوري لباست كثيف مي شه."

:"مهم نيست،ديرم شده."

دوباره صداي پا از پله ها پايين رفت

:"ببين!"

:"بله؟"

`پيرن سبزه تنت بود نه؟  خيلي بهت ميومد حيفه خراب بشه. همين كه رسيدي روش نمك بريز بعدم با آب سرد بشور. لكه ي خون فقط اين جوري پاك مي شه."

 

                                                                                                                                                                                                                                              آبان 85

نظرات ( 5 )
  • کوثر
    ۱۳۹۵/۷/۲۰ - ۱۴:۲۴

    متن جالبی بود . یه جور ترس و عشق و باهم داشت . میشه بپرسم به فکر می کردید که این متن رو نوشتید؟

  • یزدان صالحین
    ۱۳۹۵/۱/۲۶ - ۱۶:۰۷

    «خداحافظی» اَبَر مفهوم عشق و تصور مردم جامعه ،از بنیاد زندگی را مورد بازنگری قرار می دهد.نکته ای که همیشه جلوی چشمان ما است ولی به ندرت آن را در می یابیم.به راستی درک ما از عشق چیست؟در مقابل زیباترین حادثه ی هستی چگونه رفتار کنیم؟از ابتدا تا انتهای داستان صحبت عشق است،اما عشقی که برای معشوق محدودیت به ارمغان آورده است.به راستی مرد عاشق خودش است یا به همسرش عشق می ورزد؟مگر معنای عشق یکی شدن،نیست شدن،او شدن نیست؟پس این چگونه تصوری است که ما داریم؟چقدر جامعه در القای این تفکر کلیشه ای ایفای نقش می کند؟پس قدرت اندیشه ی خودمان چه می شود!؟.«ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز/کان سوخته را جان شد و آواز نیامد/این مدعیان در طلبش بی خبرانند/کانرا که خبر شد خبری بازنیامد».

  • دانشجو
    ۱۳۹۴/۹/۲۲ - ۰۲:۴۰

    باید اعتراف کنم که متحیر شدم،آفرین ولی چند تا نکته هست که به نظرم مشکل دارند،اولین اشکال را در این جمله دیدم. “نه مي ترسم ميكروبه بشه اذييت كنه” این جمله مصنوعی به نظر میرسد هر چند که غلط تایپی هم دارد. به نظرم این جمله پر کاربردتر است «نه می ترسم پات عفونت کنه» هر چند که خود واژه ی عفونت چندش آور است ولی طبیعی تر جلوه می کند. همچنین در این جملات رابطه ی علت و معلولی خدشه دار است،کسی که به پایش تراشه فرو برود معمولاٌ عکس العمل دیگری دارد. «زن ايستاد، تراشه اي كه مرد انگار نديده بود ؛كف پايش فرو رفت پايش را به زمين فشار داد». هر چند بوی گل نسبی است و شاید یکی بوی آن را گس بداند ولی هر چقدر با خودم کلنجار می روم که این صفت را برای بنفشه بپذیرم نمی شود ضمن اینکه سیاق متن می خواهد خوشبو بودن مو را برساند حال آنکه گس یک صفت منفی است،البته ناگفته نماند که واژۀ گس ،بوی شراب را در ذهن تداعی می کند و شاید منظور نویسنده همین معنای دور باشد. در کل جذابیّت داستان مجبورم کرد آن را چند بار بخوانم و بعد از مدت ها یک داستان خوب مطالعه کردم. بهروز و نیک فرجام باشید

  • مهبد رازقي
    ۱۳۹۴/۴/۸ - ۱۲:۱۶

    چقدر عجيب و غريب چقدر تكان دهنده

  • زهرا
    ۱۳۹۴/۴/۸ - ۱۲:۰۲

    چه ذهن ترسناكي دارين شما. اصلا بهتون نمياد