دو صفحه ی آخر

 

 

دو صفحه­ ی آخر

 

خانم دكتر، دكتر نبود، زن آقاي دكتر بود اما معلوم نبود چرا همه­ي ما شوهرش را به اسم آقاي سليمي  مي­شناختيم  و او را به نام خانم دكتر.آقاي مهندس هم مهندس نبود. حتا آدم فني يا تعمير كاري چيزي هم

نبود.  لوازم التحرير فروشي داشت اما صدايش مي­زديم مهندس و باز معلوم نبود چرا.اما دقيقا معلوم بود چرا به آقا يدي مي­گوييم استاد. ‌آقا يدي آقا يدي بود تا وقتي كه آقاي مهندس به اين محل آمد و مشتري

قصابي او شد و هي گفت:" استاد قربون دستت دو كيلو چرخ كرده­ي خوب" و آقا يدي دو كليلو چرخ كرده­ي خوب را بدون اخم و تخم گذاشت توي ترازو .آقاي مهندس گفت: "استاد  يك دست دل و جگر نگهدار

عصري  ميایم مي­برم  و آقا يدي به جاي اين كه بگويد: "نمي شه آقا جواب مشتري ها رو چي بدم؟" گفت:"به روي چشم.بگم بيارن در خونه؟" بعد از آن ما هم که می­دیدیم این شیوه مجرب است و حسابی

جواب می­ دهد،صدايش كرديم استاد. و كم كم آقا يدي استاد شد و استاد ماند.

شنبه­ها و سه شنبه­ها كه  استاد مي­رفت كشتارگاه و دل و جگر مي­آورد و گاهي، اگر هوا خنك بود كله پاچه­ي تميز شده و مغز جدا، مغازه شلوغ­تر بود.

شنبه بود يا سه­شنبه؟ يادم نيست اما مغازه شلوغ بود.آمبولانس وسط خيابان جلوي مغازه، توي ترافيك گير كرده بود و آژير مي­كشيد.خانم دكتر ‌ گفت:" مي­بينه راه بنده­ها دست نمي­بره  اين ‌وق وق ساهابش رو

خاموش كنه " و كلافه رو به آقا يدي كرد:"‌شمام  كه هر چي ما مي­گيم  دست از سر اين كاغذا بر نمي­داريد چار تا پلاستيك تميز بخريد گوشت­ها رو بگذاريد داخلش."

استاد گفت:" ‌شما كه ماشاالله خودتون دكتريد بهتراز ما مي­دونيد گوشت توي پلاستيك خونابه راه مي­اندازه. تو اين قتل گرما، تا برسي خونه، بو گرفته و رفته. كاغذ يک خاصيتي داره كه گوشت رو  همين طور ترو تازه

نگه مي­داره تا برسونيش به يخچال."

خانم دكتر آهسته گفت:‌ " خوبه دکتر نشده!" و بلندتر گفت: "حالا اين كاغذها تميزند؟"

 استاد، طوري كه همه بشنويم جواب داد :‌ "كاغذ آشغالي كه نيست، كتابه ! تا حالا  لاش وا نشده جان بچه­ام  جلوي چشم خودتون دارم  تازه به تازه ورق مي­كنم ازش . ديروز تقي نون خشكي كلي  كاغذ آورد.

روزنامه­هاش رو  پس دادم. ارزون ترم بودها، اما روزنامه توي دست هزار نفر مي­چرخه مي­افته زير دست و پا. من فقط تو كار كتابم .كتاب از اصل فرق مي­كنه. تميزتره. "و گوشت پيچيده در كاغذ را داد به سرهنگ.

سرهنگ  سرهنگ نبود. ستوان باز نشسته بود اما در يك توافق جمعي صدايش مي­زديم سرهنگ و او هم خوش حال مي شد.

 استاد گفت:"‌ فيله گذاشتم برات . يه نمه آتيش خورده نخورده مغز پخته. باب دندونه، كه بدوني ارادت داريم جناب سرهنگ."جناب سرهنگ لاي كاغذ را باز كرد و به گوشت نگاهي انداخت و گفت:‌"دستت درست.

الحق عجب گوشتي." اما از مغازه بيرون نرفت . از جلوي پيشخوان هم خودش را نكشيد كنار. به جاي همه­ي اين­ها با دقت به گوشت نگاه كرد و زير و رويش كرد و گفت:" پس چرا سياه شده اين جاش؟" و با انگشت گوشت را نشان داد.

 استاد كه داشت روي تخته ي بزرگ  را دستمال نم­دار مي­كشيد از همان پشت پيش خوان گفت:"مهر كشتارگاهه." نبود. خودم ديدم.من هم رفته بودم جلو و داشتم به گوشت نگاه مي­كردم كه جا به جا سياه شده

بود. مهر كشتارگاه نبود.كاغذ دور گوشت هم سياه بود. جوهر كاغذ رنگ پس داده بود و داشت گوشت تازه­ي  كشتار روز را حيف و حرام مي­كرد.

مامان مجيد طفلک،كه مامان مجيدطفلک بود و ما همين طور صدايش مي­كرديم به اسم خودش، خريدش را كرده بود اما ايستاده بود و با خانم دكتر حرف مي­زد.او هم گوشت را از ميان بسته­هاي كرفس و گوجه و

بادنجان توي چرخ خريدش بيرون آورد و نگاه كرد:" اَه اين هم كه جوهري شده رفته." و گوشت را به همه نشان داد.

آقاي مهندس گوشت را از جناب سرهنگ گرفت و با دقت به كاغذش نگاه كرد:‌"استاد! اين رو از كجا آوردي؟ اين كتاب خطيه­ها !"

اين حرف همه را براي چند لحظه ساكت كرد. اما زياد طول نكشيد، همه­مان رفتيم طرف  نزديك­ترين كسي كه گوشت جوهري شده داشت تا نگاهي به كاغذها بيندازيم. آقاي مهندس راست مي­گفت. كتاب خطي

بود.  با كاغذهاي كلفت شيري رنگ و حاشيه نويسي­هاي ريز و سطرهايي كه همه در انتهاي سمت چپ ،كمي به بالا متمايل مي­شدند.

مامان مجيد طفلک گفت:"شما كه گفتي كتابام نوه نوه؟"

استاد گفت:"‌چه بهتر! چاپي بود خوب بود؟ اين كتاباي چاپي پر سربه مي­ره  به خورد گوشت پيدا هم نيست. آدم هزار تا درد و مرض مي­گيره .اما جوهر مگه چيه؟ دوده­ي شمع و چراغه .طبيعيه از اصل. با يه چيكه آب

هم شسته مي­شه مي­ره پي كارش،

جناب سرهنگ بي­راه مي گم بگو بي­راه مي­گي ."

سرهنگ گفت:" نه والا. ماكه بچه بوديم باباي خدا بيامرزمون هر بار سر شستن چراغ خوراك پزي يه فصل مادرمون رو مي­زد كه چرا دوده­ها رو داده دم آب. خودش سر حوصله با قلم تراش دوده­ها رو مي ­تراشيد و

مي­ ريخت توي دوات، يه نمه آب مي­زد مي­ داد ما مشق می­نوشتیم. "

مامان مجيد طفلک گفت:"استاد بي زحمت حساب كن برم كه دیرم شد. مجيد طفلك رو  گذاشتم پيش مادر شوهرم . نمي­ مونه كه ."

 مجيد طفلك، كمي عقب ماندگي ذهني داشت .

استاد گفت:"‌به چشم" و دو تا فيله­ي پاك كرده را كشيد و  چند ورق از كتاب كند و گوشت را پيچيد لاي كاغذ و كنار گذاشت:"‌سفارش مشتريه ،‌الان مياد مي­بره" و دستش را با دستمال پيش­خوان پاك كرد و  ماشين

 حساب را كشيد جلو. آقاي مهندس كه هنوز داشت كاغذ دور گوشت سرهنگ را وارسي مي­كرد گفت:" استاد مي­گم  كتاب جدي جدي عتيقه است ها!"

مامان مجید پولش را حساب كرد اما بيرون نرفت. آقاي سرهنگ با دقت كاغذ دور گوشت را نگاه كرد و گفت:" حالا كتاب چي هست؟ من كه عينكم همرام نيست." آقاي مهندس كمي به صفحه خيره شد و گفت:

"هر جای دنیا باشه اینا رو مي­ ذارن تو موزه به خدا!"

 خانم دكتر گفت:" نه آقا!‌ اگه اين قدر عتيقه بود دست تقي نمكي چه كار مي­كرد؟"

استاد گفت:" شما ظاهر تقی رو نبين. نه این كه غير نون و كاغذ و پلاستيك اساس اسقاطي هم جمع مي­كنه، یه وقت­هايي یه چيزهايي دستش می­رسه كه ما توي خواب هم نمي­بينيم. " بعد رو به من ادامه داد :

" همين چند وقت پيش­ها يه كاسه­ي قديمي دستش بود كلي رويش كنده كاري و گل و بته داشت معلوم بود جنس ماليه."

گفتم:" خوب چي كارشون مي­كنه؟" گفت:"هيچي. يه زير پله داره تو خونه­ش همه رو از كفش و لباس كهنه تا كاسه و كوزه مي­ريزه همون جا رو ارث و ميراث باباش.. آشغال جمع كن بودن از اصل. "

سرهنگ ادامه داد:"فقط پلاستيك مي­فروشه و كاغذ و نون خشك. باقي رو جمع مي­كنه.  اوووه .الان خيلي ساله."

  خانم دكتر گفت :‌" كي بود تعريف مي­كرد خدا ؟ حالا يادم نيست اما مي­گفت همين چند وقت پيش دم عيد تو همين كوچه­ي مردم كه قالی و قالیچه شسته بودن و  آويزون كرده بودن  لب ديوار، يك پيرمرده رد

مي­ شده  يه فرش پاره كه از اون كهنه تر نباشه رو مي­بينه . در مي­زنه كه اين فرشتون فروشي هست يا نه ؟ اما او نا حواسشون جمع بوده، شستشون خبر دار مي­شه كه لابد خبريه، مي­گن نه آقا! ارث و ميراثه

،‌يادگاريه. حالا هی از پیر مرده اصرار و از اینا انکار که: وصيت پشتشه بایدبمونه تو فاميل. برادري كه شما باشي پول دو تا خونه رو گرفتن تا فرش رو فروختن بهش. الان برو خونه زندگيشون روببين،

خونه­ ي پادشاه دوبي!"

 سرهنگ گفت: "بعله اونا كه ضرر نمي­كنن، مي­فروشن به خارجيا. نه كه خارجیا جنس شناسن،خوب مي خرن . مي­برن براي موزه­ها شون ."

سرهنگ گفت :"‌مي­گم استاد! ببر نشون كسي  بده . یهو دیدی اینم عتیقه بود ها"

استاد گفت :‌ ای آقا! به اين سادگي ها هم نيست. هزار تا درد سر داره.  اينا كه خانم دكتر فرمايش مي­كنه، شانس آوردن گير آدم ناتو نيفتادن. آدم رو سر مي برن و  جنس رو  مي­برن عين چي. به ما اين كارها

نيومده."

 مهندس سرش را از روی کاغذ بلند کرد و گفت :‌"زنده باشي، يك دست جیگر هم بده ما كه بريم، دیر شد." استاد  يك دست جگر تازه از سيني، برداشت و دو سه تا ورق كند و خوب  پيچيد لاي كاغذ و داد

دست مهندس.مامان مجيد طفلک آهسته به اقاي مهندس گفت‌:" حالا واقعا عتيقه است؟"مهندس گفت:" بعيد نيس. به نظر خيلي قديمي مياد."

 مامان مجيد طفلک رفت جلوي پيش­خوان و گفت: " استاد بي زحمت يك كيلوچربي و استخون برای آبگوشت ، دو تا ماهيچه کوچیک و نيم كيلو گردن هم برا من بذار. باباي بچه­ها مياد حساب مي­كنه . فقط

قربون دستت جدا جدا بذار.خوب بپيچ تو كاغذ. بعد رو به ما كه توي مغازه بوديم لب­خند زد:" مي­خوام خونابه راه نيفته." استاد گفت: "قابل شما رو نداره ."

سرهنگ گفت:" يكي بخونه  ببينيم در باره­ي چي هست حالا."

خانم دكتر هم يادش آمد كه نيم كيلوچرخ كرده و يك كيلو آبگوشتي  هم مي خواسته و به آقا یدی گفت به سفارش قبلي اضافه اش كند وتاكيد كرد هر كدام را جدا بپيچد توي كاغذ.

استاد گفت: "به روي چشم." و به كتاب روي پيشخوان نگاه كرد كه دو سه ورقي بيشتر نمانده بود. رو به خانم دكتر گفت :‌"از شانس شما كاغذاي اين كتابم داره تموم مي­شه، براتون مي­ذارم توي پلاستيك كه خيالتون هم راحت­تر باشه ."

خانم دكتر گفت:‌"نوبت به ما كه رسيد آسمون تپيد؟ بگو به گوشم خورد عتيقه­است ياد پلاستيك افتادم."

 استاد رنجيده گفت:" لا اله الا الله. چند ساله همسايه­ايم كي از ما طمع ديدي شما؟عمري  چشممون توي چشم هم بوده،حالا از دو تا ورق كاغذ دريغ مي­كنيم؟"وهمه ي  ورق­هاي باقي مانده را با حرص كند و

پيچيد دور استخوان و چربيي كه كشيده بود و داد دست مامان مجيد طفلک و گفت:"همه­ش فداي يه تار موي اون طفل معصوم"و دست برد به سمت  سینی گوشت چرخ کرده.اما خانم دكتر گفت :"ديگه نكش

آقا يدي نمي­خوام . دستم سنگينه نمي­تونم  بی­خودی يه  خروار گوشت بكشم با خودم."

 و دوباره به آمبولانس نگاه كرد كه هنوز در راه­بندان گير كرده بود و هنوز آژير مي­كشيد و گفت: "زهر هلاهل. خوب خيابون بسته­اس ديگه."مهندس كه داشت صفحه­ي دورجگرها را به دقت نگاه مي­كرد گفت:

"عجب حاشيه بندي. عجب خطي"

 دو باره ساكت شديم. سرهنگ دوباره پرسيد:" بخون ببينيم چيه خوب؟"

مهندس كاغذها را از دور جگر باز كرد و  اين طرف و آن طرفش را با دقت نگاه كرد و گفت:

" دیگه نمی­شه خوندش،خون پخش شده تو صفحه خط­ ها رو شسته. "

                                                                                                                                                                                                                                    پاییز 88

 

 

نظرات ( 3 )
  • رضيه حكيمي
    ۱۳۹۴/۹/۸ - ۰۹:۳۰

    سلام اموز بيشتر با شما آشنا شدم. كلن بيشتر مرجان فولادوند رو فهميدم. هميشه اسمتون برام آشنا بود. ديديد يه وقتايي يه آدمايي براي آدم آشنان؟ با اينكه تابه حال نديديشون اما انگار سالهاس مي شناسيشون. شما براي من از اون دست آدمهايي. خيلي شبيه هميم. من خيلي كوچكتر... :) امروز كلن بيشتر با شما آشنا شدم. داستان خيلي خوبي بود. لذت بردم! زنده باشي خانم نويسنده! زنده!

  • مینوکریم زاده
    ۱۳۹۴/۳/۲۷ - ۰۸:۰۵

    من چند سال پیش خونده بودم این داستان رو. با این همه بازم برام جذاب و نو بود...یه طنز موندنی و بی تاریخ داره.

  • سيمين بابايي
    ۱۳۹۴/۳/۲۵ - ۱۲:۳۴

    اين داستان شاهكار روايت طنز آميز از يه فاجعه است. عاليه.