در آفرينش شعر

 

در آغاز، آدمیزاد تنها نبود. آدم‌­ها "زنامردان"ی بودند توامان، با دو سر، چهار دست و

چهار پا. چسبیده به هم از پهلو. موجوداتی سریع و بسیار قوی، خود بسنده و

بی نقص ؛ و چنان به خود مشغول که به جهان اعتنایشان نبود. بی‌­نیاز از همه چیز

حتا از خدایان. زئوس، خدای خدایان، خشمگین شد. تاب بی‌نیازیشان را نداشت،

پس با صاعقه‌اي آنان را از وسط به دو نیمه کرد. نیمی را به شرق انداخت و

نیمه‌ای را به غرب، کسی را به شمال و نیمه‌­اش را به جنوب. آدمیزاد گیج و

غمگین و سر گردان روی زمین ماند و ناامید از یافتن نیمه‌ی خویش دست به

دامان خدایان شد. دست به دامان معابد و نذرها و نیایش‌­ها...

و چنین بود که تنهایی آفریده شد

و رنج

و شعر...

 

 

نظرات ( 0 )