شوخي

اما کار زئوس، خدای خدایان با بشر بخت برگشته به به این جا ختم نشد که نشد. این که با صاعقه‌ای

آدمیزاد توامان کامل زیادی خوش­حال را به دو نیمه کند و نیمه­‌ای را به مشرق بیندازد و نیمه­‌ای را به

مغرب، بس نبود. هر نیمه را به جایی انداخت و به زمانی . نیمه­‌ای را به گذشته ، نیمه­‌ای دیگرش رابه

آینده­‌های نیامده ، تا حسرت یافتن هم، استخوانشان را خاکستر کند.

اما هیچ تراژدیی بدون کمی هزل وخنده و کمدی کامل نیست ! پس گاه گاهی زئوس دو نیمه را سر

راه هم می‌گذاشت. در حالی که یکی مومن بود و یکی کافر. یکی پیر پیر، یکی جوان جوان. یکی

زندانی دیگری بازجو....

و آن وقت زئوس، خدای بزرگ المپ، تکیه داده به مسند آسمانی‌اش، آی می‌خندید،

آی می‌خندید ،

آی می‌خندید....

 

 

نظرات ( 0 )