ذكر

ذكر هميشه كلمه نيست. گاهي آدمي است،گاهي يك تصوير، گاهي چنارهاي حاشيه‌ي خيابان ايتاليا.

ذكر ،تابلوي خط جليل رسولي بود در موزه‌ي هنرهاي معاصر، كه روزهاي روز ،تا مجالي پيدا مي‌شد،‌

از هر جا كه بودم خودم را مي‌رساندم روبه روي آن ديوار بزرگ كنار پنجره‌ي طبقه‌‌ي اول موزه ،كه تابلو

به آن آويخته بود، و در آن دقيقه‌هاي بي‌پايان كه زمان مي‌ايستاد، روبه رويش مي‌نشستم و به موسيقي

حروفي گوش مي‌كردم كه جهان را پر مي‌كرد.

ذكر ، شكسته نستعليق‌هاي مشعشعي بود كه روي كاغذ مي‌رقصيد،كه از كاغذ بالا مي‌آمد، سبك

مي‌شد، هوا ، ميان آن حروف در هم تنيده و كاغذ مي‌خزيد، مي‌ايستاد و كلمه‌ها در سماعي صامت

در هوا مي چرخيدند و  چرخيدنشان پايان نداشت.

ذكر ، روزهايي اتاق ساده و خالي آن خانه‌ي كوچك  بود و چاي‌هاي مادر پلاركي‌ها كه هميشه

داغ بود و مي‌شد تمام شهر را كوبيد تا به آن جا رسيد و به ديوارهاي سفيد گچي‌ پوشيده با

كتيبه‌هاي سياه تكيه داد، جايي كه مي‌توانستي بي‌آن‌كه كسي بپرسد چرا ،بگريي،‌

طولاني، بي‌دليل،شفا دهنده. 

ذكر،همان گريه‌ها بود كه دليلش به جايي پيش از تولد تو،‌ پيش از آغاز جهان باز مي‌گشت.

ذكر،گاهي آن بوته‌ي رز رونده در بلوار كشاورز است كه ميان آن‌همه دود و بي‌اعتنايي مثل

پيامبري از طور باز گشته،مي‌درخشد.

ذكر گاهي زخم‌هاي آدم است. زخم‌هايي كه جاي دور دستي از روح آدمي است و سوزش

مدام و خون‌ريزي گاه گاهش نمي‌گذارد  آن غم كهنه‌ي‌ دور را فراموش كني. 

 ذكر ، هميشه كلمه نيست،گاهي آدمي است، گاهي تويي بي آن كه بداني .

 

نظرات ( 4 )
  • ندا
    ۱۳۹۴/۴/۱۳ - ۱۲:۵۹

    ذكر چه تعريف جالبي. بسيار زيبا

  • رها
    ۱۳۹۴/۴/۲ - ۱۶:۳۹

    چه زبان قدرتمندي دارين سركار خانم

  • مريم برادران ايزدي
    ۱۳۹۴/۴/۲ - ۱۵:۱۸

    تعبير هايي از اين دست تازه را پيش از اين در وبلاگتان مي خوانديم. شكر كه بر گشتيد. شما همان آدمي هستيد كه در جمله ي آخر درباره اش حرف زديد!

  • حسام پور شيرازي
    ۱۳۹۴/۳/۲۶ - ۲۲:۴۳

    ذكر چه تعبير تازه اي