خطر

 نه!

خطر گلوله نبود

و نه آن نيزه‌ها

كه از سرشان خون تازه مي‌چكيد

خطر تو بودي

و عشق بود

كه به خاطرش در آن شب تاريك

دست به دست داغ گلوله‌ها

 در ميدان مين

خندان

مي‌دويدم

 

 خطر تو بودي و عشق بود

كه بسيار پيش از اين

مرا

به مرگ خوانده بود.

 

 

 

نظرات ( 3 )
  • دانشجو
    ۱۳۹۴/۹/۲۱ - ۲۳:۰۹

    دل به امید وصل تو باد به دست می رود جان ز شراب شوق تو باده پرست می رود از می عشق جان ما یافت ز دور شمه ای زیر زمین به بوی آن با دل مست می رود از می عشق ریختی بر دل آدم اندکی از دل او به هر دلی دست به دست می رود رخ بنمای گه کهی کز پی آرزوی تو بر دل و جان عاشقان سخت شکست می رود در ره تو رونده را در قدم نخستمین نیست به نیست می فتد هست به هست می رود بالغ راه کی شوی چون ندهی به دوست جان گرچه ز سال عمر تو پنجه و شصت می رود گم شده ای فرید تو باز کِش این زمان عنان که اختر چرخ از این سخن سر زده پست می رود عطار تقدیم به استاد عزیزم مرجان فولادوند

  • احمد زنده رودي
    ۱۳۹۴/۳/۲۷ - ۱۶:۰۱

    شعرهاتون پخته اما متفاوت هستن زيبايي معنايي عميق و پنهان دست مريزاد

  • مینوکریم زاده
    ۱۳۹۴/۳/۲۶ - ۱۵:۰۳

    خطر تو بودی و عشق بود .... قشنگ بود.خیلی.