وادي ششم،‌حيرت ( اسطوره ، نام و ذات2)

پیش از این در باره ی اسطوره‌ي اسم چیز هایی نوشته‌ام . همیشه خیال می کردم مرجان اسم بی هویتی است.

نمی‌تواند تاثیری خاص روی آدم داشته باشد تا این که چند سال پیش دوستی که می‌دانست کار کردن گاه و بی گاه

روی این موضوع از سرگرمی‌های من است، این بیت سنایی را نشانم داد :

 پای اندر گل و یکی در جان

متحیر بمانده چون مرجان

 

و این بیت جرقه‌ای شد برای جستجوی بیشتر. دیدم همه جا مرجان رمز تعلیق است و نماد حیرت.

تعليق در میان همه‌ی نشات وجود. چنان‌که نخل حد فاصل انسان و گیاه است(مراسم گردن زنی نخل‌ها را دیده‌ای؟

چه اسطوره‌های قشنگی دارد این وجود ِ گیاه -  آدم ) و جیوه حد فاصل جاندار و کانی(جماد)، مرجان حد میانه‌ی سه

نشئه‌ی جان‌دار – نبات – کانی است.  از میان این همه، مرجان سرنوشت عجیبی دارد. جان‌وری است که برای ماندن،

سر پا ماندن، برای آن که موج آواره‌اش نکند، بر صخره‌ای،صدفی می‌نشیند و کم کم  ترشحات تنش نرم نرم،

مثل دل بستن یا عادت کردن، پایش را به سنگ می‌چسباند. دست‌های جانور آزاد است،در آب‌ها شنا می‌کند

اما  دیگر هرگز دورتر نمی‌شود. دست و پا می‌زند اما جایی نمی‌رود . به جایی نمی‌رسد. جانور به گیاه ریشه دار و

ثابت در  خاک تبدیل می‌شود.

 این جان ور – گیاه ، به محض بیرون آمدن از آب ، می میرد .

به سنگ تبدیل می شود. 

قوس نزول از جان دار به گیاه از گیاه به سنگ! تو بگو حجر کریمه، جواهر، خون منجمد شده ی دل، اشک سرخ همه‌ی

عاشق‌ها در همه‌ی غزل‌ها، رنگ لب یار در همه‌ی قصه‌ها. اما نشستن بر هیچ  انگشتی،جاودانگی هیچ غزلی  اندوه

 سنگ شدن جان داری را کم نمی‌کند تسلا نمی دهد .

 

 

 و من چه بسیار خیال می‌کنم آخرین جزر نزدیک است. 

 

 

 

نظرات ( 1 )
  • مهرداد
    ۱۳۹۴/۴/۲ - ۱۶:۳۴

    اين رو توي وبلاگتون چند سال پيش خونده بودم و خيلي دوست داشتم . كلا نگاه شما به اساطير خيلي جالبه اما انتظار داشتم الان يه چيز هاي تازه تري هم بخونم. البته معلومه كه اين جا رو تازه راه انداختين ولي به هر حال ما خواننده هاي قديمي شما منتظر حرف هاي تازه ايم