صد و هفتاد و پنج

 

گفتند با كوسه‌ها تا خليج

گفتند با خورشيد‌هاي آهني در گل

گفتند با موج‌ها تا عمان

 

گفتند رفته‌اي...

 

اما من هر روز - سال‌هاست-

تمام اروند را از انقلاب تا تجريش

با دست‌هاي بسته شنا مي‌كنم

 هر روز تكه‌اي از ترا پيدا مي‌كنم

 هر روز تكه‌اي از ترا 

به خانه بر مي‌گردانم

دست‌هايت را بسته در "ه" كيهان

 انگشت‌هايت را در قطع‌نامه‌ها

شكسته هاي لبخندت را  لابه لاي كتاب هاي پر تيراژ

هر روز تكه اي از ترا...

فردا يا ده سال ديگر سرانجام

يك روز آن چشم‌هاي آبي غمگين را 

خواهم يافت

شايد

 در دقيقه‌ي پنجاه و هفت يك سخنراني

در پوستر يك گنگره ي گمنام

 

فردا يا ده سال ديگر 

چشم‌هايت را هم پس مي‌گيرم

و به خانه بر مي‌گردانم

 و يك روز صبح عاقبت

با تمام تو چاي خواهم خورد 

و بعد هر دو 

 براي هميشه

 آرام خواهيم مرد...

نظرات ( 3 )
  • حامد پ‍ژواك
    ۱۳۹۴/۷/۲۲ - ۱۳:۵۲

    بسيار زيبا

  • میم.حاء
    ۱۳۹۴/۷/۱۴ - ۱۳:۵۴

    غم آهسته‌ای دارد این.

  • احمد پور حمزه
    ۱۳۹۴/۴/۱۳ - ۱۲:۳۵

    بسيار زيبا تصوير هويت تكه تكه شده اي كه شاعر آن را از اين جا و آن جا جمع مي كند بسيار نافذ بود. دست مريزاد