داستان ها

داستان ها

دو صفحه ی آخر

 

 

دو صفحه­ ی آخر

 

خانم دكتر، دكتر نبود، زن آقاي دكتر بود اما معلوم نبود چرا همه­ي ما شوهرش را به اسم آقاي سليمي  مي­شناختيم  و او را به نام خانم دكتر.آقاي مهندس هم مهندس نبود. حتا آدم فني يا تعمير كاري چيزي هم

نبود.  لوازم التحرير فروشي داشت اما صدايش مي­زديم مهندس و باز معلوم...

خداحافظی

 

 

 

 

 

 

زن گفت:" وقتی سعی می کنی منو بترسونی عین بچه ای می­شی که  ماسک هیولا زده باشه. بيشتر خنده دار مي­شی تا وحشتناك " و خنديد.

 مرد گفت: "تو هيچ وقت درك دقيقي از خشونت نداشتي" .

 به سمت زن خم شد و دست هايش را گذاشت روي پشتي مبل دو طرف شانه هاي زن وجلوترآمد،نرمه  ي نفسش پخش مي شد...

عصر بود

        

 

ع

 

                      عصر بود .مردها کنار برکه  ایستاده بودند و قلاب هایشان را انداخته بودند توی آب. بیشتر یک جور بازی بود و گرنه خیلی وقت می شد که نسل ماهی های مشهور برکه ور افتاده بود و کسی

ماهی درست و حسابی نمی گرفت. فقط زمستان ها ، وقت هایی که باران می آمد و سیلاب می شد ، آب...

نجات

 

غوغاييان شوارع و چهار سوق گرفته بودند.

يكي از آن ميان خنجر بر گلوي مجنون نهاد: فاروق فاضل تر يا صديق؟

گفت: ليلي نيكو تر .

و

رها شد.

 

حیاط خلوت خدایان

 

 

 

خدای تازه ای پیدا شده بود و مردم رفته بودند برای دیدن وپسندیدن و پرستیدنش . حوصله ی خدایان بالکل سر رفته بود.

 آپولون به آفرودیت که داشت ناخنهایش را سوهان می کشید گفت: میای بازی؟

آفرودیت گفت چه بازی؟

آپولون گفت: خدا بازی.

آفرودیت گفت : آخه  انشتین ما که خودمون...