شعر

شعر

چاره

 در اين خاك تشنه

بوسيدنت را به باران بدل مي‌كنم

چاره‌ي خشكسالي!

صد و هفتاد و پنج

 

گفتند با كوسه‌ها تا خليج

گفتند با خورشيد‌هاي آهني در گل

گفتند با موج‌ها تا عمان

 

گفتند رفته‌اي...

 

اما من هر روز - سال‌هاست-

تمام اروند را از انقلاب تا تجريش

با دست‌هاي بسته شنا مي‌كنم

 هر روز تكه‌اي از ترا پيدا مي‌كنم

 هر روز تكه‌اي از ترا 

به خانه بر مي‌گردانم

دست‌هايت را...

باز گشت

 

كوچه چراغان بود

و تو از جنگ باز مي‌گشتي

بوسيدمت

لب‌هايت سرخ، زنده،‌سرد

- چونان سيبي يخ زده بر شاخه-

گفتي:

چاي بخوريم و به تشييع جنازه ي من برويم

 عزيز من

كسي كه شليك كرده است

 ديگر زنده باز نمي‌گردد...

قاصدك 2

 

در من 

قاصدكي پير مرده است

با پيغامي نخوانده در مشت

كه ديگر

 هيچ كس

 زبان باستاني‌اش را 

 نمي‌شناسد

خطر

 نه!

خطر گلوله نبود

و نه آن نيزه‌ها

كه از سرشان خون تازه مي‌چكيد

خطر تو بودي

و عشق بود

كه به خاطرش در آن شب تاريك

دست به دست داغ گلوله‌ها

 در ميدان مين

خندان

مي‌دويدم

 

 خطر تو بودي و عشق بود

كه بسيار پيش از اين

مرا

به مرگ خوانده بود.