شعر

شعر

قاصدك 1

 

از تو غزل‌هايي خواهد ماند،

قصه‌هايي

از من

 چند قاصدكِ پيرِ دربه در

كه پيغامشان را از ياد برده‌اند...

گوارا

نامت را نه در سرودهاي سرخ
نه در شعارهاي داغ
كه در زبان مادري‌ام
نامت را نه در جنگ
كه در شب‌هاي ملايم شيراز
دوست داشتم
كه شراب بود و غزل

چه گوارا 

انتظار

 

 

 

در حاشيه‌ي خیابان

قدم  مي‌زنم آرام

 با طوفان‌های یخ زده در جیب

  بگذار

هوا

 کمی

گرم‌­تر شود !

 

"و فار التنور"

 

و آدمیان

هراسان از عذاب زمین می‌گریختند

طوفان اما

بنا بود  

از چشم‌های من آغاز شود.

تهران

 

شهرزاد!

شهر

مثل پیرزاد کودکی سه سر،

هزار دست و پا

بدون چشم و گوش

روی دامنت  به خواب مرگ رفته است

 

تو هم بخواب!

 قصه ای نمانده تا  

دیوزاد مرده را پری کند.