شعر

شعر

تصميم آخر

 شبي سرد بود

و ما آخرين جرعه‌ي چاي را

روي خاكستر داغ كشتي

گرم كرديم و خورديم

 و تا آخرين صبح دنيا

آسوده خفتيم

 من و نوح و طوفان

 هم‌دست بوديم اين بار !

قرباني

گفتي كه هرگز به من نياز نداشته‌اي 

هرگز!

راست مي‌گويي اما

شايد يك بار

فقط يك بار 

در آن زندگي‌هاي بسيار

وقتي كه تو گرسنه بودي و من گوزن

وقتي خودم را به تيري از تو سپردم

- كه خطا مي رفت -

آذوقه‌ي زمستانت شدم 

و بالا پوشت در برف

شايد يك بار

همان يك بار...

 

دخيل

دست‌هايم را به جايي گره بزن امروز

دستي

ضريحي

شاخه‌اي ،چيزي

باد مي‌آيد و من بسيار مي‌ترسم

پرومته

دير رسيد

آخر كلاس

پشت مرد قد بلند نشست

و تو نمي‌دانستي

از المپ برگشته است

و در دست­‌هاي سوخته‌­اش

شعله‌­ي آبي كوچكي را پنهان مي‌كند

 

تاثير

 

تا گريه‌هايت تلخ

جهان تشنه است

دريا شور

تا خنده‌ات روشن

چشمه‌ها سرشار

زمين سيراب