شعر

شعر

ساده

جوان بودم

و خیال می‌کردم

دست‌های تو

برای ادامه‌ی روز

کافی خواهد بود...

قدرت

یست سالگی

همه‌ی خیابان‌ها

از آن جا آغاز می‌شدند

از بیست سالگی من

با کفش‌های نو!

نگاه محض تو

 

گفته بودی كه مرگ را

با بوی سرگیجه آور سنگین

لابه لای برگ‌های دیوان حافظ بگذاریم

کنار برگ‌های خشک قدیمی

و

نگاه محض تو در تابوت

جوان بودیم

خیال می‌کردیم

شعر مرگ را آب خواهد کرد

نگاه محض ترا آب خواهد کرد...